تبلیغات
خندیدن آزاد خندیدن آزاد
 

ممز و سک

نویسنده: fesho fesho

 


 

() نظرات

 

داستان خواستگاری فری باک پرکون قسمت آخر

نویسنده: fesho fesho

 

بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

                                          نظر بدید

 

() نظرات

 

داستان خواستگاری فری باک پرکون3

نویسنده: fesho fesho

 

بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!

در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!

 

() نظرات

 

داستان خواستگاری فری باک پرکون2

نویسنده: fesho fesho

 

خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند!

 

() نظرات

 

داستان خواستگاری فری باک پرکون

نویسنده: fesho fesho

 

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل،تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
                                      ادامه دارد...

 

() نظرات

 

جوک

نویسنده: fesho fesho

 

یه روز دو تا تنبل میرن بانک میزنن، اولی میگه بیا پولا رو بشمریم.
دومی میگه: ولش كن فردا رادیو میگه!
______________________________________________
غضنفرمیره دكترمیگه آقای دكترمن فراموشی گرفته‌ام.
دكتر میگه: چندوقته این بیماری رو دارین؟
غضنفرمیگه: كدوم بیماری؟
__________________________________________
غضنفر داشت نوارخالی گوش میداد و بلند بلند گریه میكرده، بهش میگن چرا گریه میكنی؟
میگه: دلم واسه خواننده‌اش میسوزه، طقلكی لال بوده!
_____________________________________________
غضنفر به زنش میگه: زن مهریه‌ات را بگذار اجرا تا با پولش خونه بخریم!
-___________________________________________________
آمریكاییه میخواسته غضنفر ضایع كنه می‌برتش تو آمریكا و بهش میگه: زمین را بكن. غضنفر بعد از100متر كندن به یک سیم میرسه، آمریكاییه بهش میگه: ببین ما از100سال پیش تلفن داشتیم!
غضنفر هم یارو رو می‌برتش تو شهرشون و بهش میگه: بكن، آمریكاییه بعد از100متر كندن به چیزی نمیرسه، غضنفر بهش میگه ببین ما از100سال پیش موبایل داشتیم!
---__________________________________________________________
دانلود مپ جدید كانتر سورس
دانلود


 

() نظرات

 

ادامه ممز و شهی دو ابر قدرت شمال و جنوب

نویسنده: fesho fesho

 

...و ممز و شهی به عنوان دو ابر قدرت روبروی هم ایستادند.2_3 سال بعد ممز هواداران بسیاری از جمله کشور توپ فوتبال فروشان به ریاست سجاد چشم فوتبالی و کشور بشکه نفتی ها به ریاست مصی خیگی و قوی ترین دولت دولت روسیا به ریاست ممد سیا

در این وسط شهی هم به عنوان دولت زورگوز ببخشید زورگو کلی طرفدار داشت مثلا دولت آمو سیا به سرکردگی پدر ممد سیا بود که با یک نعره مصی 20 کیلو کم می کرد.

منو بخورپس از اینکه این عکس منتشر شد ممز با یک لشکر و مصی با 4852 توپ و تانک و میگ به شهی و امو سیا حمله کردند.و شبانه به همه جا شبیخون زدند و دوربینای شهی رو که با هوشون ماه رو رصد می کرد دزدیدن و بردن که باهاش تو قلعه امو سیا را ببینندزدی در ملع عام و این شد که شهی رم کرد...

                                ادامه دارد...

 

() نظرات

 

ممز و شهی دو ابر قدرت شمال و جنوب

نویسنده: fesho fesho

 

پس از اینکه شهی فهمید ممز پررو شده و برای خودش خدمت کار استخدام کرده تصمیم گرفت بره و برای خودش یه ویلا در شمال اجاره کنه با هزینه 2000000 تومان در ماه...
به همین منظور اسبابشو برداشت و رفت تا به آنجا رسید دید کرایه ها گرونه به همین دلیل رفت و شهناز رو اورد , و با هم همزمان دراز ترین زبون سال رو در آوردن و به همین دلیل صاحب ویلا جفت کرد و خونشو مفتی به اونا داد
 
پس از این اتفاق شهی و شهناز حسابی نیرو کسب کردن و تصمیم گرفتن خودشونو قدرت معرفی کنن. ممز هم که 128 سال پیش تا حالا به عنوان قدرت در کاخ نیاوران محسوب می شدو صاحب کاخ نیاوران بود از گیرنده های فوضولی(مصی،شری،سجاد)خبرات را دریافت کرد و با یک لشکر عظیم به سمت ویلا حرکت کرد.شهناز تا این خبر را شنید به شهی خبرید و شهی هم شهناز را به عنوان سرلشکر به گزوین اعزام کرد.در گزوین جنگ سختی در گرفت که شهد رشادت های ویز ویزی ها ی ممز و اف 4258 های شهی بود سر انجام همه خسته و جوجه ببخشید خسته و کوبیده بازهم ببخشید خسته و کوفته به سمت base هایشان حرکت کردند و ممز و شهی به عنوان دو ابر قدرت روبروی هم ایستادند...
                                          ادامه دارد...

 

() ثبت نظر

 

ادامه ممز جو گیر می شود ماشن می خرد تیک آف می کشد دستگیر می شود زندان می رود ...

نویسنده: fesho fesho

 

ممز رفت در خونه پاک پر کون داشت فکر می کرد تا اینکه در خونه پاک پر کون این تابلو رو دید  بعدشم کلی خندید و دوباره رشته افکارش پاره شد .رفت در خونه فری زنگ زد و گرفتش به بار کتک داشت اونو کتک می زد که ناگهان دید فری می گوید لامصب داشتم کتاب می نوشتم رشته افکارمو پاره کردی و بعد فری گرفت ممز رو زد تا اینکه شهی پیداش شد و این صحنه را که دید با ناخن هایش زد فری را له و لورده کرد و این باعث شد تا فری تسلیم شود و برود کتابش را برایشان بیاورد بخواند این کتاب فری بود...::::
و باک پر کون شروع کرد به خوندن:
یه روزی حمید پسر ممز که تازه یاد گرفته بود راه برود اومد و باک موتور بابامو پر کرد و من یاد گرفتم و حالا هر شب باک موتور بابامو پر می کنم بابامم پول بنزین نمی ده و من خوشحالم همه چی آرومه من به تو سگ بستم می دونم کنارمی به خودم می بازم لا لا لا لا...
ممز که این داستان رو خوند تصمیم گرفت ماشین بخرد تا پول بنزین ندهد و رفت ماشین خرید و پسر خاله ی فری را برای اینکه لاستیک های ماشینش رو روغن کاری کنه استخدام و حمید و فری رو هم برای باک پر کردن استخدام کرد...

                                                   ادامه دارد...

 

() نظرات

 

ممز جو گیر می شود ماشن می خرد تیک آف می کشد دستگیر می شود زندان می رود ...

نویسنده: fesho fesho

 

ممز که در یکی از روز واسه خودش داشت خوش می گذروند و سیگار می کشید دید حمید داره با سرعت میاد طرفش به ممز که رسید گفت ایییی ییی ییی یه یهییییی بعد اومد در گوش ممز داد زد تیک آف زدم حال کردی.؟؟؟
ممز که بسیار بسیار بسیار در فکر بود با داد حمید رشته افکارش رو اصلا گم کرد.بعد بلند شد و تا حمید کتک خورد اونو زد.بعد دوباره رفت یه سیگار اورد و نشست به فکر تا اینکه سر و کله ی مصی پیدا شد و در گوش ممز بلند داد زد(((جنرال آر بیس ایز بییییینگ اتک))
ممز دوباره رشته افکارش رو گم کرد و بلند شد آنقدر مصی خیگی را زد تا تا 50 کیلو کم کرد.بعد دوباره رفت تو فکر که دوباره سر و کله ی مصی پیدا شد و شروع کرد به تعریف کردن(((((:ممز آره من یه قایق خریدم رفتم چند دوری باش زدم و کلی هم حال کردم که یه دفعه وزنم زیاد شد و قایق رفت ته آب همون موقع یکی اومد گفت مصی وزنت زیاد شد گفتم د ن پ یا شایدم گفتم پ ن د یا د ن د یا شایدم پ ن پ یا شایدم پن پن دندن یا یه چیزی تو این مایه ها داشتم با باک پر کون مسابقه باک پر کونی می زاشتیم اون پر می کرد من می خوردم حالا وزنم کم شده.هههههههههههههههههه ولی کیف داد چون باک کشتی خالی شد و کشتی سبک شد و من سنگین شدم عکسشو دوس داری ببینی دوس داری دوس داری دوس داری ممز هم گفت آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااره  خفه شو عکسشو ببینم و مصی هم از تو شکمش یه عکس در آورد به یاد خاطره ی اون روز:::::::
پاینشم نوشته بود یاد باد آن روزگاران یاد باد
وقتی ممز عکسو دید کمی صبر کرد بعد دوباره به مصی رم کرد و اونو لت و پار کرد عکسشم خورد بعدم رفت یه جایی دیگه فکر کنه تا اینکه ....

                                               ادامه دارد...

 

() نظرات

 

ممز در ایکی ثانیه

نویسنده: fesho fesho

 

سلام به کاربران این وبلاگ
این عنوان موضوع انشای حمید است که شهریور که رفت برا جبران تجدیدی هاش در امتحان انشا یک موضوع آزاد بود و یکی هم طبیعت در نگاه شما بود که حمیدی هم آزاد را انتخابید و شروع کرد به نوشتن 1 ساعت،2ساعت،سه ساعت نه خیر انشای آقا تمومی نداره که...
بالاخره پس از 5 ساعت و 20 دقیقه و 30 ثانیه و 40 صدم ثانیه انشای حمید تموم شد و داد به معلمشون...
وقتی نمره ها اومد انشای حمید از 20 ،220 گرفت بعد هم خبر آمد در انشای استان اول شده بعدش هم کشور و بعدش هم اوباما اومد بهش یه کاپ طلای بدلی جایزه داد از اون روز به بعد ممز همیشه شام ناهار صبحانه دستشویی و حمام و صد تا کار دیگه تو اون انجام می ده.
بگذریم وقتی انشای حمید را در تلویزیون خوندن اینطوری بود...(نمرات هر سطر جلوی همون سطره)
بابای من ممز نام دارد(0.5)
او صاحب ممزستان و ارتشی 40 رقمی دارد(15)
از توانایی های او می توان کار های ایکی ثانیه ای را نام برد(2)
مثلا روزی که در خیابان بودیم داشتیم قدم می زدیم بابام فری باک پرکون را دید و همچنین دید مصی دارد یک لیوان پر از مایع زرد رنگ سر می کشد به همین دلیل بر طبق سوع سابقه فری ایکی ثانیه به 110 تیلیف زد.و آمدند و فری و مصی را بردند(108.5)
همچنین او در جنگ با هیتلر در ایکی ثانیه سیبیل های هیتلرا گاز زد(2)
یک بار هم وقتی کارنامه ام اومد ایکی ثانیه خانم مدیرا گاز زد و خانم مدیر مجبور شد به من 20 بدهد(100)
                                                     ادامه ندارد...
                                                       سعی نکنید

                               دانلود آهنگ همه چی آرومه از حمید طالب زاده

   دانلود با حجم 3416 کیلو بایت

دانلود
             

 

() نظرات

 

ممز و جنگ با هیتلر(آخرین قسمت)

نویسنده: fesho fesho

 

بعد از آنکه افراد ممز روی تانک ها و آدم ها افتادند و هیتلر به طرز ننگ باری پا به فرار گذاشت ممز مغرور شد و هزاران روزنامه برای ثبت رشادت خودش درخواست کرد و همه جا پخش کرد که این باعث شد فرماندهانش از او برنجند و او را تنها بذارن و ممز دیگر ارتشی نداشت.از این جهت موسولینی به قصد جبران شکست هیتلر به او حمله کرد ممز هم که حسابی تنها شده بود با حمید و شهین و شهناز و سجاد چشم فوتبالی و مصی خیگی به مقابله با او رفت.جنگ شب ساعت 2 و نیم شروع شد و حسابی هم طول کشید.اولین حمله را موسولینی کرد که به وسیله ی تله مرگ های ممز موسولینی شکست خورد.دومین حمله را ممز کرد که توانست 30 تفنگ بدست آورد.سومین حمله را به دلیل وجود نداشتن هماهنگی هر دو حمله کردند و چون افراد ممز تعلیم دیده بودند که در مواقع ترس و هیجان گاز بزنند به موسولینی و افرادش رم کردن و سومین حمله با پیروزی ممز تمام شد.
صبح موسولینی تمام تله های ممز را خنثی و با درایت تمام تمام سلاح های ممز را برد.این شد که ممز در نشتست فکری از دختر دزد همه فن حریفش شهناز کمک خواست دخترش هم عصرانه م مقر موسولینی زد و تمام سلاح ها را خورد.و توانست 2،3 نفر را با قیافه اش آنقدر بخنداند که از خنده بمیرند.بعد هم با رشادت تمام تمام سلاح ها را برای ممز بالا آورد.
همان شب هم ممز تمام سلاح ها را در منجنیق گذاشت و به سوی ارتش موسولینی پرتاب کرد و افراد بسیاری را کشت بعد هم با دندان به جان بقیه افراد افتادند تا اینکه موسولینی عقب نشینی کرد.ممز هم در یک جلسه رسمی از فرمانده هانش عذر خواهی کرد و دوباره ممز همان ممز سابق شد.
                                        دانلود بازی ظهور ملکه برف!

سیستم مورد نیاز :

سیستم عامل : ویندوز XP/Vista/Win7
پردازنده : 1.0 گیگاهرتز
RAM : 512MB
از DirectX : 9.0
HDD : 789Mb

دانلود بازی

با حجم 674 مگابایت

 

() نظرات

 

دانلود بازی بسیار زیبای plant vs zombie

نویسنده: fesho fesho

 

با سلام به کاربرا این بازی که اکنون شما قصد دانلود کردن آن را دارید بازی بسیار زیبا و بازی سال آمریکا انتخاب شده.

در این بازی شما در حیاط خانه تان وسایلی از قبیل توپ گل آفتابگردان و... م یگذارید و ارواح به خانه شما حمله می کنند شما به میزان نابود کردن ارواح امتیاز می گیرید.

هر کدام از ارواح درجه ای نسبت به بقیه دارد مثلا ضعیف ترین ارواح مرده معمولی اند که اول دستشان بعد سرشان کنده می شود و شما می برید.

مراحل دانلود:

ابتدا فایلی را با حجم حدودا 200 یا 300 کیلو بایت دانلود کنید سپس وارد محل دانلود شده شوید پنجره ای به نام plants-vs-zombies_s1_l1_gF5038T1L1_d1553409374.exe  اجرا کنید.ابتدا مرحله ی اول دانلود سپری می شود.(باید به اینترنت متصل باشید)سپس فایل اصلی را با حجم 15 مگابایت در همان پوشه می بینید بازی را نصب کرده و لذت ببرید.

Plants vs. Zombies gameمرده معمولی ها بی کلاه اند،ورزش کار ها از اولین مانع می پرند بعد جانشان به اندازه ی همان مرده معمولی هاست.کلاهی ها با دو توپ می میرند.و سطلی ها با 3 توپ...
دانلودclick here to download

 

() نظرات

 

ممز و جنگ با هیتلر 3

نویسنده: fesho fesho

 

پس از اینکه افراد ممز به هیتلریان رم کردند و هیتلر عقب نشینی کرد ممز به او خندید و هیتلر عصبانی شد.برگشت و با یک تیر یکی از یاقی های ممز را کشت.ممز هم عصبانی شد و با دندان هایش افراد هیتلر را کشت و این شد که دوباره جنگ در گرفت و ممز با دلاوری تمام بسیاری از افراد هیتلر را کشت اما برای پیروزی فقط وجود دو فرمانده را کم داشت که این دو فرمانده طبق قرار باید سه ساعت دیگر می رسیدند.اما فری باک پرکون یک دریای مصنوعی برای آنها ساخت و آنها شنا کنان به آنجا رسیدند و این شد که زود تر رسیدند.هیتلر هم که از هوا و زمین مورد حمله قرار می گرفت و نیمی از ارتشش نابود شدند تصمیم گرفت به پشت تپه ها فرار کند تا افراد موسولینی به او پپیوندن این شد که به پشت تپه ها فرارید و پس از نیم ساعت مقاومت ارتشش بازسازی شد و دوباره حمله کرد اما این بار ممز و ارتشش نبود هیتلر فکر کرد به مخفی گاه رفته اند پس با توپ و تانک و نارنجک چاله را سوزاند ولی هیچکس نبود که ناگهان بارا ممزی باریدن گرفت.از آسمان یاقی های ممز می بارید و این کمک نیروی عظیم پاختری (با همراه افرادشان کبوتر ها و زنبورها)(یاکریم)بود.آنها افراد ممز را بر آسمان ها برده بودند و حالا آنها را روی تانک ها توپ ها افراد هیتلر می انداختند.

 

() نظرات

 

ممز و ادامه ی جنگ با هیتلر(جنگ با هیتلر2)

نویسنده: fesho fesho

 

ممز و افرادش به سرعت چاله ای کندند و در آنجا قایم شدند.این چاله اگر خراب می شد 6588885200000000000000000000000000000000نفر قتل عام عام می شدند.در این وسط دری هم برای آن گذاشتند.افراد هیتلر 2 ساعت و 45 دقیقه و 33 ثانیه و 22 صدم ثانیه و 111 هزارم ثانیه و... دیگر می رسیدند.
...
..
.
ساعت 13/30 حالا دیگر فقط45 دقیقه ی دیگر تا رسیدن افراد هیتلر مانده بود که ناگهان داد مصی خیگی بلند شد.همه که خواب بودند از خواب پریدند و دور مصی خیگی جمع شدند و مصی گشنه بود و تمام اذوقه ی ممز برای یک نیم پرس وعده ی او هم کفایت نداشت بالاخره  احسان را به یاد جنگ سال 1190 بیرون کردند تا از خاک کویر خود را سیر کند.وقتی همه دوباره خوابیدند داد سجاد چشم فوتبالی بلند شد.همه از خواب پریدند.و سجادی توپ می خواست.با هزار بد بختی و با جوراب های 45000000000000نفر برای او توپ سواختند و او در بغل گرفت و خوابید،10 دقیقه دیگر دوباره داد فری باک پر کون همه را از خواب بیدار کرد.بالا سرش که رفتند دیدند چقدر پر مدعا ،هم باک می خواد هم موتور می خواد هم آب می خواد هم دستشویی داره.به زور او را هم بیرون کردند تا دستشویی کنه که ناگهان شخص هیتلر به همراه موسولینی سر رسید.فری هم صورت هیتلر را کاملا شستشو داد و این شد که افراد ممز مثل مور و ملخ بیرون پریدند و به هیتلریان رم کردند.و این شد که هیتلر برای اولین بار عقب نشینی کرد...
                                          ادامه دارد...

 

() نظرات