تبلیغات
خندیدن آزاد خندیدن آزاد - ادامه داستان (ممز در جنگل های آماشت)
 

ادامه داستان (ممز در جنگل های آماشت)

نویسنده: fesho fesho

 

یک روز که دسته ای از کلاغ ها داشتند با حمید احمق به هوا بازی می کردن.ممز آمد و بانگ بر داد که ای

پسر دسته خر و احمق من گشته خموش تخته دارت بازی تو کو؟خواهرت کیه شهناز احمقه کو؟

حمید با تعجب به طبخ شاعرانه اعجوبه ی جهان ممز نگاه کرد و در دل نجوا کرد.:((حالا سی کا کونم. شهناز که فرار کرد پس فردا ممز می ره دنبالش و من مامان تو خونه تنها می شیم.پس بهتره منم فرار کنم تا کمی حوصله ی مامان سر نره))و این طوری شد که حمید سر به کوهستان های نامرئی شرارت و بد بختی.

روز عملیات ممز 852(عملیات های دسته دسته ی ممزی)فرا رسید و به محض خروج ممز از خانه حمید د برو که رفتیم و بار و بندیل سفر را بست.

ممز رفت به جنگل های آماشت به سر جنگل که رسید بلند با صدای نکره ای داد زد شهناز اگه تو جنگل نیستی بگو تا من برم یه جای دیگه تمنا هم داد زد نه تو جنگل نیستم.و ممز رفت از جنگل بیرون رفت. پس از 1 ساعت و 12 دقیقه و 13 ثانیه و14 صدم ثانیه ممز قهمید چه خریتی نه ببخشید چه ممزیتی کرده.برگشت به جنگل و دید شهناز داره دنبال یک عدد خر می دوه رفت و گفت کجا داری می ری گفت...


                                           و این داستان ادامه دارد...

پس از 1 ساعت و 12 ثانیه ممز فهمید

 

() نظرات